هم اغوش

بی تو یک روزدراین فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
توکه رفتی همه ی ثانیه هاسایه شدند
سایه در سایه ی ثانیه ها خواهم مرد
شعله های تو ز رنگی دریاگفتند
موج درموج دراین خاطره ها خواهم مرد
گم شدم درقدم دوری چشمان بهار
بی تویک روز دراین فاصله ها خواهم مرد!
❈✲ نفسم. میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟اوج لذتم کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟❈✲
❈✲ وقتی که نصف شب نو اوج ناامیدی...به صفحه گوشیم❈✲
❈✲ نگاه میکنم و سایلنت میکنم و با بغض میخوابم..........❈✲
❈✲ یه مسیج ازش بیاد که توش نوشته..........❈✲
❈✲ "دلم گرفته تو رو خدا یه چیزی بگو...فقط تو میتونی آرومم کنی..."❈✲
چای تلخ مینوشم و چشمهایم را میبندم..
این اولین صبح بی تو بودن است...و باور میکنم تمام دنیا مثل همین چای تلخ میماند
ذهنم پر شده از یادت...اسمت...عشقت و تنها جرعه ای چای سرد شده که به کام میریزم واقعیت
ها را یاد آور میشود...
واقعیت فاصله است...واقعیت سردی دستان توست...
واقعیت خواب ابدی اییست که سالهاست منتظرش هستم و مرا در نمیرباید....

دروغ گفتم خوبم...
نفس هایی را که بی تو به شماره افتادند چه کنم؟
خونی را که میان قلبم هر لحظه بیشتر یخ میزند را چه کنم؟
پاهایم میروند سمت نیمکت خاطراتمان...
و دستهایم بهانه دستهای نداشته ات را میگیرند...
دروغ گفتم خوبم...
بی تو بودن را طاقت ندارم....


